جدیدترین اخبار از فوتبال کرمانشاه . - البسه ورزشی مجید
دوشنبه هشتم فروردین 1390

 

به بهانه دوستی بابایی زاده ( رئیس هیئت مدیره ) با خانواده ساعدی فر

دكتراي توپ از انديمشك

همانطوري بود كه حدس مي‌زدم. عكسش را ديده بودم و خودش را نه. بيشتر از همه جشن بعد از بازي‌هاي پوسان يادم آمد وقتي عكس بزرگي از جشن بعد از بازي فينال آن جام را ديدم كه ستاره‌ها از سر و كول دكتر بالا مي‌رفتند. آنجا آنقدر...

 

همانطوري بود كه حدس مي‌زدم. عكسش را ديده بودم و خودش را نه. بيشتر از همه جشن بعد از بازي‌هاي پوسان يادم آمد وقتي عكس بزرگي از جشن بعد از بازي فينال آن جام را ديدم كه ستاره‌ها از سر و كول دكتر بالا مي‌رفتند. آنجا آنقدر ستاره‌هاي فوتبال حضور داشتند كه لابد وقتي بازي تمام شده بود و تيم اميد ايران قهرمان آن جام شده بود يك قهرمان حاشيه تيم كمتر مورد توجه قرار گيرد اما آن جوان پا گذاشته به ميانسالي خوش‌قد و بالا را هم مي‌شد ديد و حالا آن مرد بالابلند در دفتر كارش نشسته بود و منتظر تا با هم مسير موفقيت يك مرد خودساخته را مرور كنيم.

همانطوري بود كه بود. ورزشكار، ورزشدوست، متواضع و جدي. با لهجه شيرين جنوبي كه نه‌تنها نمي‌خواست پنهانش كند بلكه عمد داشت تكرارش كند. لهجه‌اش بيشتر از هر چيز آدم را ياد فوتبال مي‌انداخت.

در دفتر كارش ارباب رجوع داشت. در فضايي پر از توپ‌ها و لباس‌هاي رنگارنگ ورزش‌هاي مختلف، خيلي زود راحت بوديم. انگار مدتهاست كه مي‌شناسدم و مي‌شناسمش. سالها همنشيني با خبرنگاران باعث شده بود خيلي زود همان باشد كه بايد باشد. من اما در مدتي كه او سرگرم رتق و فتق امور جاري شركت بود سرگرم بررسي چشمي دفتر بودم. شما فكر مي‌كنيد يك ترازوي ديجيتال كه به نظر مي‌رسد فقط به درد توزين ميوه مي‌خورد، در روي اوپن آبدارخانه يك دفتر شيك به چه دردي مي‌خورد؟ ترازو راز خاصي نداشت. جنس‌هايي كه از خارج وارد مي‌شود بايد وزن شود و يك ارزيابي اوليه روي آن انجام گيرد. براي هزينه گمرك و اين حرف‌ها. يك ساك بزرگ هم در يك گوشه دفتر بود كه رويش نوشته شده بود «ابومسلم». اين را هم قبل از آنكه برسم به سوالات اصلي پرسيدم: «امسال ابومسلم، فجرسپاسي، استقلال، استقلال اهواز، سپاهان، صنعت نفت و چند تيم ديگر قرار است لباس‌هاي ما را بپوشند. آن چمدان هم مربوط به تيم ابومسلم است. احتمالا قراردادهاي ديگري هم با تيم‌هاي ديگر داريم...»

از كسي كه بيشتر سال‌هاي عمرش را در خارج كار و تحصيل كرده است نمي‌توان انتظار داشت كه الگوهاي كاري قوي نداشته باشد. مي‌گويد الگوهايش شركت بزرگي مثل نايك و آديداس هستند. مي‌گويم: «الگويت اين شركت‌ها هستند اما لوگوي شركتت شبيه لوگوي «بيژن» است.» مي‌گويد: «من سه لوگو دارم. يكي «ام» مجيد است، يكي ديگر «مجيد» است كه به فارسي نوشته شده است و ديگري همين مجيد است كه به انگليسي نوشته شده است.» خودش هم مي‌داند كه اصلي‌ترين‌شان همان لوگوي مجيد انگليسي است كه وقتي از آن طرف مي‌خوانيد مي‌شود «بيژن». اين هم از شانس است لابد كه گرافيك اين دو اسم از دو ايراني معروف و موفق اين قدر شبيه به هم است. «از اين لوگو چندين سال است كه استفاده مي‌كنم. سال گذشته با M آمديم به بازار اما همين اسم مجيد كه شما مي‌گوييد شبيه به بيژن است در آمريكا رجيستر شده و به ثبت رسيده و چندين سال است كه با آن فعاليت مي‌كنيم.» مي‌گويم: «اگر اين اسم با سر و صدا وارد مي‌شد در آمريكا و صاحب آن يك ايراني نبود، آيا فكر مي‌كنيد بيژن اعتراض يا شكايت مي‌كرد؟» مي‌گويد: «ربطي به هم ندارند. بيژن و مجيد دو اسم سوا هستند.اما فونتي كه انتخاب شده شبيه و نزديك به هم هستند ولي در واقع دو چيز متفاوت هستند. اگر دقت كنيد گرافيك اين دو كلمه زياد به هم نزديك نيست.»

راست مي‌گويد. اين مساله مهمي نيست. مهم اين است كه اين هر دو راوي توانايي ايرانيانند.

قرار است در اين صفحه با مردان موفقي كه موفق شدند گفت‌وگو كنيم و او يكي از آنهاست. از پايين‌ترين سطح شروع كردم و چون مي‌خواست، شده است دكتر مجيد ساعدي‌فر.

«براي موفق شدن هر كسي از جايي شروع مي‌كند. بستگي دارد كه تا چه حد در راهي كه انتخاب كرده است فعاليت داشته باشد. دل بگذارد، وقت و فكر بگذارد. پشتكار مي‌خواهد. من هم از اين قاعده مستثني نيستم. يك عمر سعي كرده‌ام كارم را به نحو احسن انجام دهم.»

خودش فوتباليست بود. براي تيم پاس بازي مي‌كرد. بعد براي خدمت سربازي رفت در تيم ارتش به اسم «سرباز». در تيم سرباز به مربيگري ايرج قليچ‌خاني بازي مي‌كرد و با اين تيم جزو چهار تيم اول تهران شد. بعد از سرباز رفت به امارات و آنجا چند سال به صورت حرفه‌اي بازي كرد و بعد از آن رفت آمريكا و... البته از درس هم غافل نبود. آن موقع داشت ليسانس مي‌گرفت. در تمام مدتي كه فوتبال بازي مي‌كرد از درس غافل نبود: «سه مدرك دارم از مدرسه عالي ساختمان. فوق‌ديپلم ساختمان‌سازي دارم. يك مدرك فيزيوتراپي دارم كه در آمريكا و در دانشگاه يوسي ال اي كاملش كردم ويك فوق‌ليسانس بيزنس منيجمنت دارم. اين مدرك برنامه‌ريزي تجارت بين‌المللي است. اين مدرك را در دانشگاه اينترنشنال كنتيننتال گرفتم. الان در آمريكا 10 مركز پزشكي دارم كه به صورت سوپركلينيك هستند در تخصص‌هاي مختلف. ورزش در خون من است و من با آن بزرگ شدم. هر چه دارم از فوتبال دارم. رفتن من به آمريكا، رفتن من به دانشگاه، گرين‌كارت گرفتن من، پيدا كردن شغل و همه و همه را مديون فوتبال هستم.»

سال 2000 بود. تيم ملي رفته بود آمريكا. مهندس صفايي فراهاني دكتر ساعدي‌فر را مي‌شناخت. از او خواست كه به تيم ملي كمك كند. آنجا در سه بازي به كمك تيم ملي رفت. «روز آخر آقاي صفايي فراهاني مرا كنار كشيد و گفت: مي‌شود همكاريتان را با ما ادامه بدهيد؟ من هم با كمال ميل قبول كردم و بعد از در بيش از 135 بازي ملي تيم ملي را يا به عنوان فيزيوتراپ و يا به عنوان پزشك تيم همراهي كردم.» مي‌گويم: «آدمي در حد شما كه 10 كلينيك معتبر در آمريكا دارد چطور راضي مي‌شود كه پزشك تيم باشد؟» بعد براي آنكه از صرافت نيفتم سعي مي‌كنم حرفم را كامل كنم: «ممكن است براي يك پزشك جوان اين مساله مهم نباشد اما شما با آن موقعيت...» نمي‌گذارد حرفم كامل شود: «تمام انگيزه من يك عرق ملي بود. از نظر مادي تا اندازه‌اي خودم را تأمين مي‌دانم. از نظر موقعيتي چيزي كم ندارم. زماني كه كار با تيم ملي را قبول كردم در 46 تجارت مختلف درگير بودم اما آنها را گذاشتم كنار و اين مسووليت را قبول كردم به خاطر عرق ملي و علاقه‌اي كه به فوتبال دارم. به خاطر عشقم خودم را درگير اين كار كردم.»

«10 سال است كه در آمريكا توپ فوتبال مجيد را توليد مي‌كنم اما هميشه دلم مي‌خواست اين كار را به نحو ديگري در ايران پياده كنم اما به خاطر مشغله‌هايي كه در كنار تيم ملي داشتم فرصت نمي‌كردم. تماما به فكر بودم تا اينكه از تيم ملي كنار گذاشته شدم و آن وقت اين فرصت برايم پيدا شد. به تمام نمايشگاه‌هاي بين‌المللي كه در اين زمينه بود رفتم و ارزشيابي كردم. به تمام كارخانه‌هايي كه براي شركت‌هاي بزرگ ورزشي توليد داشتند رفتم و با آنها قرارداد بستم. طراح‌هايي را انتخاب كردم كه چه در آمريكا و چه در ايران در سطح بالا و حرفه‌اي بودند والان به شدت مشغول كار هستم تا طرحم را اجرا كنم. الان توپ فوتبال، توپ هندبال، توپ بسكتبال، فوتبال ساحلي و داخل سالن توليد مي‌كنم. حتي شركتي را كه در ايران تأسيس كردم به اسم «مجيد بال» است. دوست دارم اين توپ را در تمام رشته‌ها توليد كنم.»

وقتي توپي را در ذهن مجسم مي‌كنيد كه دارد قل مي‌خورد و هر چند لحظه پايي به آن ضربه مي‌زند، چقدر برايتان قابل توجه‌تر است وقتي آن زمين يك زمين خاكي در يك منطقه محروم و دورافتاده باشد و پايي كه به آن ضربه مي‌زند برهنه باشد يا يك كفش مندرس پوشيده باشد؟ اين را به ياد دكتر مجيد ساعدي‌فر هم مي‌اندازم كه صاحب «مجيد بال» است و بعد مي‌گويم در شهرستان‌هاي محروم بچه‌هاي اين مرز و بوم تيم‌هاي فوتبالي دارند كه آرزويشان اين است كه فقط چند توپ فوتبال داشته باشند. معلوم است كه به آن فكر كرده است. به فكر فرو مي‌رود. شايد به گذشته‌هاي دور فكر مي‌كند: «سوال جالبي پرسيدي. در سال گذشته فدراسيون از من خواست كه به آنها كمك كنم كه براي آنها توپ وارد كنم. اين كار را هم كردم. بيش از هفت هزار و سيصد توپ وارد كردم و در اختيار فدراسيون گذاشتم و آنها هم تقسيم كردند. من خودم يك شهرستاني هستم. من هم همين مراحل را طي كردم. من هم آرزو داشتم تيم ما 10 توپ فوتبال داشته باشد. من هنوز اين حس را دارم. آرزويم هم اين است كه بيشتر به شهرستان‌ها كمك كنم تا به جاهاي بزرگتر. همين الان هم فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي‌ام را از انديمشك - زادگاهم – شروع كردم. قرار بود فقط از مراكز استان‌ها شروع كنم اما يك نمايندگي در شوش هم گذاشتم. در ايلام هم گذاشتم. برنامه‌ريزي من يك برنامه‌ريزي پايه‌اي و براي همه است. من براي همه بازيكنان ايران برنامه دارم. من به اميد روزي هستم كه همه بازيكنان ايران با توپ مجيد بازي كنند. الان اگر نگاه كنيد من در اندازه‌هاي متفاوتي براي سنين متفاوت توپم را توليد كرده‌ام. تفكر من يك تفكر پايه‌اي است.» بعد در جواب سوال من مي‌گويد كه توپ‌هايش را در پاكستان و چين و ويتنام توليد مي‌كند. مي‌پرسم كه آيا نمي‌خواهد توپ‌هايش را در ايران توليد كند. مي‌گويد: «توپ يك كار تخصصي است. دو سال پيش برنامه‌ام اين بود كه چنين كاري را انجام بدهم اما متاسفانه دست‌اندركاران اين انگيزه را از من گرفتند. حتي تا يك‌قدمي خريدن يك كارخانه در چين پيش رفتم. چندين كارمند ومتخصص هم استخدام كرده بودم كه ببرمشان انديمشك و آنجا يك كارخانه توليد توپ راه بيندازم و صنعت توپ‌زني را در آنجا راه بيندازم و جوانان بيكار شهر خودم را مشغول مي‌كنم اما متاسفانه همان جريان هفت هزار و سيصد توپي كه وارد كرده بودم به قدري مرا خسته كرد كه اين انگيزه از من گرفته شد اما در فكرش هستم كه در آينده همه توليدات مجيد در ايران توليد شود و همه آنچه را كه در حوزه ورزش لازم است در ايران توليد كنم. من آدمي هستم كه هر چه را خواستم به‌دست آوردم.»

فيزيوتراپي را حرفه مي‌داند و كار كردن در حوزه ورزش را عشق، و خودش مي‌گويد عشق هميشه بر حرفه مي‌چربد. مي‌خواهد يك ساختمان پزشكي را در نياوران راه بيندازد اما الان بيشتر به توليد وسايل ورزشي فكر مي‌كند. ستارگان بزرگ ورزشي در آمريكا بيمار كلينيكش بودند: «جان اوبرايان» كه الان براي تيم ملي آمريكا بازي مي‌كند مريض من بود وهست. خودش، خواهرش و كل خانواده‌اش. فرانكي لايان كه قهرمان بوكس دنيا بود،‌ پيت وگنس كه بازيكن گالكسي و تيم ملي آمريكا بود مريض من بود. مريض‌هاي سرشناس زيادي داشتم. افشين قطبي كه الان كمك‌مربي تيم ملي كره است يك زماني آكادمي فوتبال داشت در شهر من، ‌گلندل و تمام بازيكنانش مي‌آمدند به كلينيك من. يك سال هم كليپرز كه يك تيم بزرگ بسكتبال است از من خواست كه بروم كمكش كنم اما اين مصادف با سالي بود كه با تيم ملي همكاري مي‌‌كردم و نپذيرفتم.

«من روزي رفتم آمريكا كه ايراني‌ها وضعيت خوبي نداشتند. هر كس مي‌رفت آنجا اسمش را يا مليتش را عوض مي‌كرد. جرات نمي‌كردند بگويند ايراني هستيم. مي‌گفتند ما پرشين هستيم. آمريكايي هم جغرافيا را خوب نمي‌دانند و متوجه ارتباط پرشا و ايران نبودند. فكر مي‌كردند دو كشور متفاوت است. من در همان شرايط حتي وقتي تلفظ‌ اسم مجيد سخت بود با اين حال من نه اسمم را عوض كردم و نه هيچ وقت گفتم كه من پرشا هستم. هميشه گفتم ايراني هستم و روي اسم مجيد هم خيلي تاكيد داشتم. الان سالانه حدود پنجاه هزار توپ را در آمريكا با همين اسم پخش مي‌كنم. الان فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي مجيد توليدات «مروژ» را پخش مي‌كنند. «مروژ» به زبان فرانسه يعني «ماه قرمز» اما به زبان لري مي‌شود «مورچه». ديدم يكي مي‌آيد اسم عقاب مي‌گذارد،‌‌يكي اسم ببر مي‌گذارد يكي ديگر شير مي‌گذارد. من هم ديدم گردنم از مورچه باريكتر است اسم مورچه را انتخاب كردم.»

نوشته شده توسط در 21:56 با موضوع: | لینک ثابت |